خرید بک لینک
فکر میکنم هر چیزی هم که بنویسم، تهش اینه که معنیای توی زندگی پیدا نمیکنم. نه با لحن افسرده؛ با لحن خنثی. زندگیم ایدهآله؛ نه به این معنی که در قلههای رفاه زندگی میکنم، که همهچی سرجای خودشه. نگران پول نیستم خیلی، نزدیک به طبیعت زندگی میکنم، کسی اذیتم نمیکنه، سرکارم خوبه، پارتنر خوبی دارم. هیچی نیست که ازش شکایت کنم و این خیلی من رو گیج میکنه. که حالا باید چی کار کنم. اگه مشکلی پیش بیاد، خب چه بهتر و اصلا میرم سراغ حلش و یک چیزی سرگرمم میکنه، ولی دوست دارم در این بیغمی هم بتونم در یک جهت حرکت کنم. فکر میکنم ایران رفتن سیستمم رو به هم ریخته. به صورت یک حقیقت علمی میدونم توانایی همدردی ضعیفی دارم و واقعا غم دیگران فقط متاسفم میکنه و نه ناراحت. چندتا اتفاق بود که عمیقا ناراحتم کرد؛ یکی هواپیمای اوکراین بود، یکی مرگ مهسا، یکی هم به صورت نامشخصتر، دیدن ایران. بقیه میپرسند تعطیلاتت چطور بود و تلاش میکنم و میگم fine و اینقدر با اکراه میگم که همه از شدت عشقم به وطن حیرت میکنند. ولی دیدن ایران آشفتهام کرد.  قبل از سفرم خیلی زندگی روی روال بود. با پرهام راجع به سیاست و هنر و همهچی بحث میکردم و ویدئو میدیدم و ذهنم درگیر بود، ولی الان انگار باز زمان میکشه که ذهنم بتونه اونقدر آزاد بشه که سراغشون برم. و اصلا از کجا باید یاد بگیرم که چطوری این زندگی رو زندگی کنم. که اخبار ایران رو دنبال کنم و فضای اونجا توی ذهنم باشه، و در عین حال از رفاه اینجا برخوردار باشم. انگار درون و بیرونم در تعادل نباشند. تازگیا فهمیدم از دربارهی سیاست حرف زدن خیلی خوشم میاد، و الان تازه به ذهنم رسید شاید چون بهم اجازه میده از ایران حرف بزنم. ا

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 23:30

پریشب یک خواب عجیبی دیدم که توش مصرانه میخواستم خودکشی کنم. آخرش که اقدام کردم، عمیقا پشیمون و وحشتزده شدم. اصلا نمیدونی. زندگیای که قبلش کاملا خالی بود، حالا قشنگترین چیز ممکن به نظر میرسید.  الان من اصلا و ابدا به خودکشی فکر نمیکنم، ولی وقتی از خواب بیدار شدم، فکر کردم شاید نشونهای از این بود که قدر زندگیم رو به اندازهی کافی نمیدونم. بزنم به تخته تازگیا خیلی در روابط اجتماعیم کمتر وحشیبازی درمیارم و کلا خیلی آرامتر شدم. و نه از سر این که کمتر اهمیت میدم، فقط خیلی بینش و بصیرت پیدا کردم و اکثر اوقات میتونم بفهمم کارهای اشتباه بقیه و رفتارهاییشون که ناراحتم میکنه، از جای بدی نمیاد.  کمتر در مقابل بقیه قرار میگیرم و بیشتر تلاش میکنم درک کنم و خیلی خوب جواب میده. چون در نهایت به این نتیجه رسیدم که این دنیا و آدمهاش هرطوری باشند، هستند و نمیشه کاریش کرد. میتونم حذف کنم ها، ولی در گذر زمان دیدم که حذف کردن غیرضروری آدمها و چیزها، در نهایت زندگیم رو خالیتر میکنه. و میدونی، من همیشه دنبال یک راهحل روشن برای چیزها بودم. که حق با کیه و هرکسی باید چی کار کنه. داشتم سر اجتناب بعضی آلمانیها از انگلیسی حرف زدن با یکی صحبت میکردم و گفتم که کاریش نمیشه کرد و تو دلیل خودت رو داری و اون دلیل خودش و فقط باید با هم کنار بیاید. بعدش فکر کردم خیلی چیزها همیناند. درهمتنیدهتر از این هستند که به این راحتی به جوابی برسی و جوابت هم با احتمال بیشتری غلط یا سلیقهایه؛ بهخاطر همین صرفا کنار اومدن با هم بهترین گزینه است. صبح پیش رسول بودم و خوش گذشت. دیشب پارتی بودم و کل مدت پیش آیشنور به شکل آکواردی میرقصیدم و خوش گذشت. با در نظر گرفتن محتویات

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 23:30

توی رابطهمون کم پیش میاد احساساتی و قلبی باشم و مخصوصا در مقایسه با قبل گاهی اوقات برام عجیبه. خیلی به بزرگ شدن باید مربوط باشه. نکتهی جالبش ولی اینه که هرچقدر توی حرفهام نیست، توی حرکات و زندگیم هست. توی تصمیمهام همیشه اولویته. موقع عصبانیت همیشه خودم رو کنترل میکنم. تقریبا همیشه حواسم بهش و رفتار خودم پیشش هست. حواسم به وقتی که باهاش میگذرونم هست. پاریس و آمستردام و اوپنهایمر و The Good Place رو براش کنار میذارم.  بعضی اوقات نگران میشم که عشق پریشونم نمیکنه. ولی چطور ممکنه چنین چیزی غلط باشه؟

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 23:30

دو روز پیش برگشتم و از اون موقع فقط یللی تللی. یک خاصیت واقعا جالبم در بزرگسالی همینه که وقتی دلم یللی تللی بخواد، یللی تللی میکنم. اصلا بحث این که حالا بیا مفیدش کن و اینها نیست. هرچی هم فکر میکنم، به نظرم کار اشتباهی نمیاد. وقتی میل بهتر بودن توت هست، یک چیزی، ولی وقتی تنها چیزی که دوست داری، اینه که به حال خودت باشی، چرا نباشم؟ خیلی کار خلاف زمانهای هست، و گاهی اوقات هم احساس گناه میگیرم، ولی خب به صورت منطقی مشکلی باهاش پیدا نکردم. چون میدونی، انگیزه یک بخشش ساختنیه و این رو قبول دارم، ولی اون میل بهتر شدن به نظرم باید از درونت بیاد. ترجیح میدم به حال خودم باشم و جهتی بهزور به خودم ندم، و تقریبا مطمئنم که وقتش که بیاد، میفهمم باید چی کار کنم. از ایران فرش آوردم و چندتا تابلو و کتاب و زیرلیوانی، و خونهام واقعا خونه شده. خدا رو شکر مریض هم شدم و یک بهانهی خوب برای ندیدن بقیه دارم. پرهام اون روز میگفت که اومدن به فرودگاه و براش هیچ مشکلی نیست و فقط بحث خواستن منه، که منم گفتم نه نه، دوست ندارم بیای و واقعا هم تصمیم خوبی گرفتم. من واقعا تحمل مردم رو توی فرودگاه ندارم. خودم قبل سفر استرس زیادی دارم و کلا انگار از نظر احساسی کرختم، و گریه کردن و ناراحتی بقیه کاملا غیرقابلتحملش میکنه. دفعهی اول که اومدم، تنهایی از گیت اول رد شدم و نمیدونستم که خانواده هم میتونند بیان و بعدش فهمیدم و به روی خودم نیاوردم. این دفعه هم بهشون نگفتم. فکر کنم هیچوقت نگم.  ولی کمی بهتر شدم از نظر ارتباط با دیگران. مثلا بهنسبت قبل کمتر با بقیه بحث میکنم که آیا فلان چیز حق منه یا نیست توی رابطه. یک مثال خیلی خوب توی ذهنم بود از کارهای اخیرم که سازش بوده و متاسف

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1402 ساعت: 12:57

امروز حالم بهتره و دیگه دوست نداشتم فقط توی توییتر بگردم. بهخاطر همین گفتم بیام آرشیو یکی دو سال اخیر اینجا رو بخونم تا شاید یک ایدهای پیدا کنم. خیلی غمانگیز بود ولی. کلی به روزهای خاکستری اشاره کرده بودم و یادمه امیدوار بودم بگذرند، ولی هنوزم روزها همونقدر خاکستریه. توی خوشحالترین روزها هم یک درصد بالایی از غم هست. هیچوقت کاملا سبک نیستم و نمیدونم چی ممکنه نجاتم بده. نه این که افسرده باشم، ولی دقیقا یادمه قبلا چقدر همهچیز زندهتر بود برام، و میترسم تمام بزرگسالی همین باشه. واکنش به همهی مشکلات رها کردنه، و فکر میکنم همینم هست که باعث میشه همهچیز توی دلم بمونه. این دفعه که رفته بودم، تقریبا اصلا دانشگاه نرفتم. به مامان و بابام گفتم که من صد سال سیاه به اون خرابشده برنمیگردم. خرابشدهای که موقع انتخاب رشته با کلی عشق و آرزو اول گذاشته بودمش. میبینی؟ غم و کینهاش یک ساله از ذهنم نرفته. نباید اینطوری باشه، ولی نمیدونم وقتی دلم درگیره، چطور باید ببخشم. اون جهانبینیای که لازمه، من ندارم هنوز و نمیدونم از کی یاد بگیرم.

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1402 ساعت: 12:57

به نظرم یکی از چیزهای خوبی که از این سفر دراومد، امید به آینده بود. جدا از حجاب و این صحبتها، یک جاییش ما داشتیم نوهی خالهام که شهری جز تهران زندگی میکنه و خانوادهی سنتیتری داره، قانع میکردیم که چشموگوشبسته نره پزشکی بخونه و نره تجربی به امید پزشکی و یک لحظه به خودم اومدم و واقعا فضای خونه رو تحسین کردم. من که پنج سال پیش تصمیم گرفتم نرم پزشکی، تکتک افراد این فامیل تلاش کردند منصرفم کنند. حالا به این باور قلبی رسیده بودند که هرکسی رو بهر کاری ساختند. یعنی میگم هی فکر میکنی مردم احمقاند، ولی من الان در نقطهی کمیابی هستم که حس میکنم گفتوگو جواب میده. شاید خیلی دیر و شاید ارزشش رو نداشته باشه، ولی جواب میده. ارزشهای مطلق کماند، ولی بستن راه گفتوگو همهچی رو بدتر میکنه. پرهام بهم میگفت یک بار که حس میکنه دنیا غیراخلاقیتر میشه هر روز. من فکر نمیکنم اینطور باشه ولی. فکر میکنم آدم دور محورهای اخلاقی نوسان میکنه و جدا نمیشه.  بعضی اوقات اثر تربیت دخترهای خوب رو توی افراد میبینم. میبینند یک دختر کشته شده و بازم واکنش خاصی نشون نمیدن. انگار که یاغی بودن براشون خط قرمز باشه. خشم به هر دلیلی غلط باشه. زهرا میگفت "منم ناراحتم، ولی خب من کلا از سیاست بدم میاد." و هنوز نمیفهممش. من هم تحت تاثیر همچین تربیتی بودم، ولی خب واقعا تخس هم هستم گاهی و همین در عین مشکلاتی که آفریده کمی هم زبون داده بهم. بچهها، مهاجرت ولی واقعا غمانگیزه و من هی ابعاد جدیدی از غمش رو کشف میکنم. یعنی من هیچوقت یک درصد هم پشیمون نیستم، ولی ایران نبودن بار سنگینیه برای من. فکر این که هیچوقت احتمالا اونجا زندگی نکنم، بار سنگینتر. فکر میکنم که هیچوقت نتونم

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1402 ساعت: 12:57

توی شهری که من زندگی میکنم، زمستون کلی اعتصاب رانندههای اتوبوس داشتیم. کل شهر هم برپایهی اتوبوس. واقعا دیوانهکننده بود گاهی. رانندهها حقوق بیشتر میخواستند و راهشون هم همین بود تا این که در نهایت هم فکر میکنم واقعا حل شد. البته من هیچوقت دنبالش نرفتم تا قطعی بدونم. توی این ماجرا برای من خیلی جالب بود که ببینم با وجود همهی غرها، کسی نمیاد بگه که خب "بیاید کار کوفتیتون رو انجام بدید و اینقدر نمکنشناس نباشید". واقعا مردم انگار پذیرفته بودند از اولش و اصلا همچین تفکری من ندیدم که زیبا بود. من از وقتی اومدم insecurity جدیدم این شده که میترسم کسی حس کنه من خودم رو میگیرم و اینها، چون واقعا خودم رو خیلی میگیرم گاهی ولی جزئی از شخصیتمه و نه ارمغان اونجا. این جوکها راجع به نژاد و لهجه و فلان رو میشنوم، واقعا فقط دیگه نمیتونم. اصلا نمیتونم توصیف کنم چقدر نمیتونم.  امروز من به شکل حیرتانگیز و غمانگیزی با گوشیم بودم. یک توییت وسط هزاران توییتی که خوندم، از یک دختری بود راجع به باباش که از پنهان کردن پد و این کارها بدش میاد. بعد یاد مامان خودم افتادم که اصلا خوشش نمیاد پد جلوی چشم باشه حتی. باید توی کمد باشه. واقعا انسان فقط از خودش میپرسه که چرا؟  همیشه پد رو به صورت واضحی میبرم دستشویی از سر آسودگیطلبی و دیگه توی ذهنم نمیگنجه که الان چرا من باید بابت دیدهشدن با این جسم خجالت بکشم. بعضی اوقات به چشمم میاد چقدر شجاع شدم. آدم ته ذهنش فکر میکنه که داره فداکاری میکنه و چیزی هم عایدش نمیشه؛ بعدش میبینه که حرفش رو محکم و واضح میزنه و دیگه تایید شدن یا نشدن توسط بقیه اهمیت خاصی نداره. که توی چشم مزاحمهای خیابونی محتمل نگا

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 16:49

چند وقت پیش داشتم با کلم حرف میزدم و به این اشاره کرد که به ساعت خوابش گیر میدادم و تلاش میکردم درستش کنم، که واقعا برام جالب بود. خودم هم یادم میاد که یک زمانی تلاش میکردم همهچیز و همهکس رو درست کنم، ولی نمیتونم به خود الانم ربطش بدم. الان واقعا اکثر مواقع هیچ اهمیتی نمیتونم بدم. یعنی واقعا اوج تلاشم برای اهمیت دادن از این روش، اینه که از رسول هر چند روز بپرسم حالش چطوره، چون از دوستدخترش جدا شده و درد و تنهایی جدایی هنوز توی ذهنم پررنگه، و این که حواسم به مهرسا هست. دو سهتا مورد اینطوری و غیر از این انگار هیچ. واقعا هم حس بدی ندارم سرش، ولی عجیبه فکر کردن بهش. این که میگم اهمیتی نمیدم، نه به این معنی که به آدمها اهمیتی نمیدم، فقط تلاش برای اصلاح اوضاع برام مطرح نیست و من اینطوری نبودم. ایران بودن عجیبه. نمیتونم دقیقا توصیفش کنم. جدا از اوضاع حکومت و جامعه، خیلی اذیت میشم از نداشتن آزادی و فضای خودم. کسی هم کاری نداره به اون شکل، ولی سایهاش برام سنگینه. مدام بحث کردن ازم انرژی زیادی گرفته و در روند یهویی اومدن به مشهد، لباسهای اندکی با خودم آوردم و نود درصد اوقات دقیقا یک لباس پوشیدم که این من رو به مرز جنون بهشدت نزدیک کرد. واقعا حس میکنم پنجاه سالمه. این چیزها نباید من رو اینقدر در کمال جوانی آزار بده، ولی میده. واقعا هر کدومشون به تنهایی من رو درهم میشکنه و غیاب اون میل اصلاح هم همینه که اصلا برام مطرح نیست این قضیه. میگم همینه که هست. واقعا هم خیلی استدلال قویایه برام، اصلا نمیتونم مخالفتی باهاش کنم. در عین حال، فکر کردن به برگشتن دقیقا دلم رو سوراخ میکنه. یک سیاهچال باز میکنه توی ذهنم که نمیفهمم باید به زور ببندمش یا توی غمش غرق بشم

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 16:49

من همین الان داشتم فکر میکردم و متوجه شدم کلید کلی در روند همهی آزادیهای کسبشده توی خانوادهی ما همین بوده که بعد از کلی مذاکرهی منطقی و دعوا و بحث بینتیجه، مامانم شانسی دیده یک خانوادهی دیگه روششون اصلا همونه و به آنی متحول شده. عصبانی نمیشم، فقط برام جالبه. دیشب خیلی بهم خوش میگذشت و با این حال دوقدمی این بودم که اسنپ بگیرم و برم، چون بار استرس نمیذاره چیز دیگهای هم حس کنم. کاملا میفهمم که از یک سنی به بعد تحملم برای استرس صفره. حاضرم از هر چیزی بگذرم تا نگران نباشم. دوست ندارم اینطوری باشم. اثرش رو روی زندگیم میفهمم کاملا. با پرهام که هستم، کوچکترین چیزها، مثل نگاه مردم یا زنگ گوشیم، تمرکزی برام نمیذاره. ترجیح میدم که کلا پیشش نباشم تا این که استرسش رو تحمل کنم. هیچوقت هم چیزی پیش نمیاد، کسی واقعا کاری نداره، ولی انگار توی ذهنم حک شده این چیزها. دوست ندارم اینطوری باشم و احتمالا تلاش کنم که نباشم. پروگرم من ارشد و دکترای پیوسته است. تا سه چهار سال دیگه نیازی نیست فکر پوزیشن باشم و واقعا خدا رو شکر. فکر پست گذاشتن توی لینکدین و این قبیل کارها روانیم میکنه. اصلا توی ذهنم نمیگنجه چرا من باید به بقیه خبر بدم؛ بذار صبح برم آزمایشگاه و شب برگردم. زندگی ایدهآل همینه.  میبینی، خیلی اینرسی دارم و از تغییر و اضطراب و آشفتگی تا حد امکان دوری میکنم. ولی آدم که اینطوری دووم نمیاره. یک پناه کاذب پیدا کردم و فکر میکنم تا ابد حفظم میکنه. دخترخالهام خیلی فرد جالبیه برام. کاردرمانی خونده و الان کلینیک خودش رو داره و حقوقش هم خوبه و زندگی خوبی داره کلا. از ازدواج خوشش نمیاد و بچهدار شدن براش کاملا منتفیه. با خانوادهاش زندگی میکنه و نقش خودش رو

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 16:49

صفحه بندی